زن آزار خواه
Gilt-masochistic women

بر طبق تعاريف روانكاوي زن گيلتي مازوخيستيك زني است كه از يك احساس گناه جنسي عميق در خصوص جنسيت خود رنج مي برد . يعني از اينكه احساس جنسي دارد و اين احساس جنسي در دوراني از كودكي (
oedipal ) معطوف به پدري بوده كه محرم اوقلمداد مي شده ، احساس گناه دارد.درجامعه ما غير از اين مسئله ، ميتوان گفت زن بواسطه پيامي كه ناخود آگاه از مادر ميگيرد ازهستي زنانه خود در رنج است .
مادر بواسطه عدم رضايت ازهستي خويشتن واين نارضايتي اززن بودن به دختر نيز انتقال ميدهد . چرا كه زن هم در بعد جنسي و هم در بعد هويتي، خود را مترادف طرد شده و تحقير شده مي بيند.
اين احساس حقارت عميق
(inferiority) و بد بودن عميق هم در بعد جنسي هم در بعد هويتي منجر به توليد مازوخيسم (masochism)ميشود.در حقيقت مازوخيسم ميل به تحقير شدن ، آزار خود و سزاوار تحقير شدن و زير دست بودن است .
عوارض اين احساس را از دو جنبه ميتوان بررسي كرد . يكي بعد جنسي و ديگري بعد احساسي
از علل اين نوع احساس(تصوير بد بودن زنها از خودشان ) پيغامي كه مردها به زنها ميدهند نيز مهم است مردها در طول تاريخ بشريت ترس از روان زنانه داشته اند . در ريشه يابي اين قضيه از منظر روانكاوي ميتوان چنين گفت كه :
زن مظهر آفرينش است و همانند پروردگار، هر موجودي كه مظهر آفرينش است همانطور كه ميآفريند ، مرگ را هم در دستان توانمند خود دارد و توان آفريدن و ميراندن را تواما داراست .
كودك ناتوان به دنيا ميآيد و از توان مادر استفاده ميكند تا بتواند ادامه حيات دهد. حال اين اضطراب در دل كودك شكل ميگيرد كه: اگر اين مراقبت كننده دست از مراقبتم بردارد ميتواند مرا از ادامه حيات باز دارد و من خواهم مرد . اين نگرش كودك به مادر، زمينه ترس ناخوداگاه مردان از زنان را شكل ميدهد .
از طرفي ترس از كسي يا چيزي ، خصومت را در پس خود به ميدان خواهد آورد . در اينجا خصومت پنهان مرد از اينكه اگر اين عامل متخاصم يعني زن قدرت بگيرد ميتواند وي را نابود سازد و پيغام " تو بدي " را به وي بدهد باعث ميشود تا مرد احساس ناامني كرده و براي امن شدن خود از مكانيسم كنترل استفاده كند و در نهايت او را سركوب كرده ، بي ارزش جلوه داده و جنس دوم تلقيش نمايد .
ترس -------------- اضظراب --------------- ناامني --------------- كنترل ---------------- سركوب
ترس در ابتدا در دختر بچه و پسر بچه يكسان است اما چون دختر با مادر همانندسازي ميكند و خودش را منبعي از آفرينش ميبيند ، اين ترس در او از بين رفته ولي در مردها باقي ميماند .
همانطور كه ميبينيم در طول تاريخ بشريت تنزل زن به اموال و دارائي و يا
sex object ( موضوع جنسي صرف ) و همينطور ضعيفه و ناقص عقل وجود داشته و دارد .در اين راه مردها سعي كرده اند تا خود به تنهايي همه امور را به دست گرفته و نقش زن را علي رغم تواناييهاي بسيار محدود به رول مادر و مراقبت كننده نگاه دارند.بايد گفت غالب زنها نيز آنرا پذيرفته اند

در نگاهي ديگر در طول تاريخ ديده شده هر چه مردها از اعتماد بنفس بيشتري برخوردارشدند ، احترامشان به زن ها افزون تر گشته وخود را با او برابر تر يافته اند .
ميتوان از اين رابطه نتيجه گرفت كه وقتي مرد به زن احترام بيشتري ميگذارد و ارزش و اعتبار زن را مي پذيرد بدان مفهوم است كه ترس ناخودآگاهش از زن كاهش يافته و خصومتي در او شكل نگرفته تا در پي آن زن را بي ارزش پندارد .
پس ميبينيم كه اعتماد بنفس و ترس با يكديگر رابطه غيرمستقيم دارند.بدين معني كه هر گاه اعتماد بنفس پايين بيايد ، ترس بالا رفته و بلعكس.
اصولا ما انسانها براي بقا خود نيازمند امنيتيم . اين امنيت را در كودكي از سرويس گرفتن(حمايت) ، و در بزگسالي از توليد قدرت بدست مي آوريم .
پس مادر، كه همان زن بزرگسال است براي بدست آوردن امنيت خود نيازمند قدرت است وچون براي خود نقشي جز والد مراقبت كننده نمي يابد و رول او محدود به وظايف مادري است اين قدرت را ازتنها منبع در اختيارش كه اجتماع هم آنرا موجه ميداند يعني كنترل بيش از حد بچه هاي خود تامين خواهد كرد .(
Over protection)
حال ببينيم اين كنترل بيش از اندازه كودك چه عواقبي را در پي خواهد داشت : پسرها را از يك طرف
baby(كودك روان) و از طرف ديگر يك نر ساديستيك(sadistic) خودشيفته پرورش خواهد داد و جالب اينجاست كه بخش بيبي مرد همان بخشي است كه ترس از روان زن دارد و بخش ساديستيك همان بخشي است كه زن را تحقير و او را جنس دوم ميخواند .ادامه زن آزارخواه را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب






