تبليغاتX
خودشیفتگی

۱۹۸۴ یا ۱۳۸۶

---------------------------------------------------

جنگ، صلح است.

آزادی، بردگی است.

نادانی، توانایی است

و

بزرگترین جرم اندیشه است

روی جلد کتلب 1984 اثر جرج اورول

روی جلد 1984 ترجمه صالح حسینی



جرج اورول که نام اصلی او اريک بلر بود در سال 1903 در آنچه بعدا خود "قشر پايين طبقه متوسط" اجتماعی بريتانيا توصيف کرد، متولد شد.

اورول از لحاظ سياسی بخشی از يک جنبش کارگری راديکال (سوسياليست آزاد يا سنديکاليسم) بود که اعتقاد داشت هيچکس نبايد بر مردم حکومت کند.


اورول در مقطعی پرهياهو و تکان دهنده در تاريخ قرن بيستم که بخش های مهم آن را شخصا تجربه کرد، زندگی می کرد: سال های افول امپراتوری بريتانيا، عصر رکود شديد اقتصادی آمريکا، جنگ داخلی اسپانيا، ظهور فاشيسم در اروپای غربی در دهه 1930، جنگ جهانی دوم، و مراحل اوليه جنگ سرد.

او امروز به ويژه به خاطر دو رمان مزرعه حيوانات و 1984
شهرت دارد. اين کتاب ها مجادله ای پايدار، مستدل و ضد کمونيستی است که همچنين ايرادهای نيش داری به جامعه غربی و ارزش های آن وارد می کند.

داستان به طرزی زیبا کاملترین حالت یک حکومت استبدادی را توصیف میکند.

جرج اورول در حقیقت یک جامعه دیکتاتوری را به ما نشان
می دهد . پیش بینی او هرگز به همان شدت اتفاق نیافتاد . اما حکومت هایی مثل حکومت پینوشه در شیلی و صدام در عراق و.... نشان دادند که تا چه حد می توان هزار و نهصد و هشتاد و چهاری شد .

جرج اورول

 

اورول (البته به درستی) پيش بينی کرد که نظام کمونیستی هرگز قادر به ادامه حيات در چنين شرايطی نخواهد بود و در دو رمان بزرگ خود سعی کرد نشان دهد چگونه دو نظامی سياسی افراطی زمانه، يعنی کمونيسم از چپ و فاشيسم از راست، در واقع يگانه و غيرقابل تفکيک هستند.

در کتاب مزرعه حيوانات که در نگاه اول کتابی ساده جلوه می کند، حيوانات يک مزرعه دست به دلیل داشتن صاحبی ظالم و ستمکاردست به شورش می زنند . حیوانات که از این وضعیت سخت خسته شده اند در یک شب به رهبری خوک های کتاب خوان و با سواد، از بی خبری صاحب مزرعه استفاده کرده، انقلاب می کنند.

صاحب مزرعه برای نجات جان خود به مزارع دیگر فرار کرده و مزرعه به دست حیوانات می افتد
.
دو خوک رهبری انقلاب حیوانات را بر عهده می گیرند و با سر دادن شعار "برابری" از همه ی حیوانات می خواهند که یکدیگر را "رفیق" صدا کنند.

 


آنان همه آن چه را که نمادی از زندگی انسانی داشت، نابود یا پنهان کرده و با نوشتن قانونی جدید، با شرایط متفاوتی زندگی در مزرعه را آغاز می کنند.
در حالیکه بسیاری از مزارع، مزرعه حیوانات را تحریم کرده اند و منتظر سقوط آنها هستند، حیوانات با تلاش و امید بسیار و بدون داشتن امکانات سابق به امید زندگی بهتر که در آن غذا، امنیت و آزادی وجود دارد مشغول به کار می شوند
.
در این میان بز دانایی وجود دارد که چندان به خوک ها امیدوار نیست اما به خاطر از بین نرفتن امید حیوانات سکوت می کند و اسبی نجیب و وفادار که با نهایت فداکاری سعی در بهبود اوضاع دارد اما نهایتاً با وجودیکه تمام سلامتی خود را در راه انقلاب و پیشرفت مزرعه می گذارد، به علت پیری و از کارافتادگی او را به سلاخ خانه می فرستند
.

حیوانات دیگر جز شنیدن و پاسخ مثبت دادن توانایی دیگری ندارند.

بین دو خوک اختلاف می افتد و خوکی که دارای قدرت نظامی (سگهای تربیت شده درنده خو) است، خوک داناتر و باسوادتر را از میدان به در می کند و از آن پس حیوانات یاد می گیرند که باید از یک قدرت واحد اطاعت کنند .
حیوانات با وحشت زندگی می کنند و همه جا پر از سگهای تربیت شده می شود. خوکها نیز تأمین امنیت خود را به سگها می سپرده. انسانها به مزرعه آنها حمله می کنند اما حیوانات به هر ترتیب از مزرعه خود دفاع می کنند و در این راه کشته های بسیاری می دهند
.


بعد از این جنگ ها و استقرار دوباره امنیت، خوکها برای ثبات هر چه بیشتر مزرعه چندین گوسفند را به جرم برقراری رابطه با خوک طرد شده اعدام می کنند
.
پس از گذشت زمانی حیوانات می بینند که فرامين "پير ارشد" که بر ديوار انبار مزرعه نقاشی شده است به آهستگی تغيير داده می شود علی رغم شعارهای اول انقلاب، در خانه آدمها باز شده و خوکها آنجا مستقر شده اند، سیگار می کشند، روی دو پا راه می روند و از انسانها پذیرایی می کنند و با آنها داد و ستد می کنند
.


در یکی از شبها چند گوسفند به پشت پنجره خانه انسانها می آیند و با چشمانی وحشت زده می بینند خوکها در حالیکه در دستانشان نوشیدنی است می خوانند:

"همه حیوانات با هم برابرند اما خوکها برابرترند".

تنها حيوانی که شرارت خوک ها را درک می کند الاغی به نام "بنجامين" است اما از اعتراض خودداری می کند. بنجامين اغلب نماينده روشنفکران

بدبين فرض می شود و با تعميمی می توان او را نماينده شخص نويسنده دانست

حال خلاصه ای از داستان 1984



جورج اورول (George Orwell) کتاب 1984 را در سال 1949 نوشت، زمانی که جنگ دوم جهانی به تازگی پایان یافته بود و جهان خطر تسلیم شدن در مقابل حکومتی ظالم و دیکتاتوری را به خوبی احساس کرده بود. در آن زمان جنگ سرد هنوز به معنای واقعی آغاز نشده بود و در دنیای غرب روشنفکرانی بودند که به دفاع از کمونیسم برخواسته بودند. اورول این کتاب را در واقع برای اخطار به غرب در مورد گسترش کمونیسم نوشت. اما داستان این اثر را میتوان تا حدود زیادی به شرایط حاکم بر تمام جوامع تحت سلطۀ

حکومتهای استبدادی تعمیم داد.

در دنیای 1984 جرج اورول، "وزارت حقیقت"، "دروغ" میپراکند. "وزارت عشق"، از "نفرت" قانون میسازد. "وزارت فراوانی"، "فـقـر" را تقسیم میکند. "وزارت فرهنگ"، اطاعت میآموزد؛ و سرانجام "وزارت صلح"، "جنگ" میکند.


داستان در سال 1984 (35 سال بعد از تاریخ نگارش کتاب) در شهر لندن رخ میدهد. بعد از جنگ جهانی حاکمان کشورهای قدرتمند به این نتیجه رسیده اند که اگر جهان به همین ترتیب روند افزایش ثروت را ادامه دهد ارکان جامعۀ طبقاتی به خطر افتاده و حکومتشان سرنگون خواهد شد. آنها تنها راه جلوگیری از این امر را نابود کردن ثروت تولید شده در جنگی بی پایان میبینند.

در نیمۀ قرن بیستم و پس از یک جنگ گستردۀ هسته ای دنیا بین سه ابر قدرت اوشنیا (ایالات متحده)، اوراسیا (شوروی) و ایستاسیا (چین) تقسیم میشود. این سه ابر قدرت بطور دائمی در حال جنگ هستند. در این جنگ ثروت تولید شده توسط آنها از بین میرود بدون اینکه تهدیدی برای جامعۀ طبقاتی آنها ایجاد شود. هیچ کدام نه قدرت آن را دارند که دیگری را نابود کنند و نه چندان مایل به این کار هستند. چرا که در صورت از بین رفتن دیگر ابر قدرتها دیگر جنگی در کار نخواهد بود.
کشور اوشنیا که داستان در آن رخ میدهد توسط حزبی اداره میشود که به اصول اینگسوس (
English Socialism) وفادار است.

جامعه به سه طبقه تقسیم میشود:

برای خواندن ادامه داستان "ادامه مطلب" را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دکتر حسام فیروزی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 2:30 |

 می خواستم مطلبی را در خصوص سخنرانی اخیر جناب رئیس جمهور بنویسم و لی حیفم آمد این ظنز منظبق با واقعیت آقای نبوی را در وبلاگم نگذارم .

بزغاله اثر: نیک آهنگ کوثر

بزغاله ها (سید ابراهیم نبوی )

نمایش تک پرده ای

راوی: مردی که از راه دور آمده بود، به جمعیت خیره شد، چشمانش را بست و خراسانیان را ‏گفت: « شهدا را هر لحظه می بینم که گره ها را باز می کنند.... من از شرق و غرب عالم را رفته ‏ام، به اروپا نرفته ام، اما اطلاع واثق دارم که امروز مردم دنیا از وضع جهان خسته اند.... و به ‏دنبال یک راه نو هستند و آن را در ملت و نام و فرهنگ ایران دنبال می کنند... دشمنان بدانند! از ‏این به بعد آنها باید با ما توافق کنند، نه ما با آنها...دشمنان بدانند! کسانی که شیوه مردمی دولت و ‏رئیس جمهور را تمسخر می کنند، از بزغاله کمتر می فهمند... » صحنه تاریک می شود‏

روانکاو: گفتی اسمت چیه؟
الف نون: محمود احمدی نژاد، من همون احمدی نژادم.‏
روانکاو: اشکالی نداره، اینجا همه افرادی که می آن یک مشکلی دارند، اصلا نگران نباشید.‏
الف نون: عرض کردم من احمدی نژادم، فیلم منو ندیدین؟ ماهواره هر روز نشون می ده...‏
روانکاو: چرا عزیزم، دیدم، شما هر چی می خوای بگی بگو، راحت باش. شغلت چیه؟
الف نون: من رئیس جمهور مملکت هستم، عکسم همه جا هست. تلویزیون ندیدین؟...‏
روانکاو: شما زیاد تلویزیون نگاه می کنی؟ اتفاقا بد هم نیست، چه احساسی می کنی؟ ‏
الف نون: من شهدا رو هر روز می بینم که دارن گره ها رو باز می کنن...‏
روانکاو: خیلی جالبه، این گره ها کجاست؟ احساس می کنی کجا گره خورده؟ ‏
الف نون: همه جا دکتر، خونه گرون شده، می آم به اون دست بزنم، سیمان گرون می شه، صفر ‏ها رو می گم از روی اسکناس خط بزنین، نامه می نویسن و گره می زنن، بعد شهدا رو می بینم ‏می آن و گره ها رو باز می کنن.‏
روانکاو: چطوری شهدا رو می بینید؟ به چه شکلی؟
الف نون: مثل فرشته ها هستند، ریش بلند، کت و شلوار خاکستری، عینک دودی دارند، دقیقا مثل ‏فرشته ها، می آن، گره ها رو باز می کنن، همه جا گره خورده...‏
روانکاو: مثلا چه جور گره هایی رو باز می کنند؟ یادتون می آد؟
الف نون: بله، آقای دکتر، دو ماه قبل بود، آخر شب سه تا از شهدا اومدن، یه پرونده بزرگ بود، ‏شاید ده هزار برگ داشت، خیلی بزرگ بود، مثل ستون، می گفتن پرونده هسته ای ایرانه، دورش ‏یه طناب بود، پر از گره، همه شو باز کردن و پرونده رو ورق ورق کردن، همه شو ریختن توی ‏یک چاه بزرگ، بعد یکی شون گفت، دیگه پرونده اتمی تموم شد، گفتم راست می گی؟ گفت، من ‏که رئیس جمهور نیستم دروغ بگم، من شهید شدم...‏
روانکاو: شما گفتی احساس می کنی رئیس جمهوری، تا حالا احساس کردی دروغ هم می گی؟‏
الف نون: دروغ نمی گم، بعضی اوقات، اگر به صلاح مملکت باشه...‏
روانکاو: اون وقت شما رئیس جمهور کجا هستید؟
الف نون: من رئیس جمهور ایران هستم، دکتر شوخی می کنی؟ حتما عکس های منو دیدین؟
البته من هم شوخی می کنم، ولی در مورد انرژی هسته ای شوخی ندارم، من فرشته ها رو دیدم که ‏اومدن و یک گره های تازه ای رو باز کردن...‏
روانکاو: گره چی بود؟
الف نون: جنگ می خواست بشه، اون شهدا با کت و شلوار خاکستری اومدن، چند تا گره خورده ‏بود توی لندن و سوئیس و نیویورک، اون ها گره ها رو باز کردن، گره کراوات بود، دور گردن ‏بوش و براون و البرادعی و سارکوزی نامرد بزغاله، گره کراوات ها رو باز کردن، یهو دیدم نور ‏توی پیشونی همین ها تابید، سه تایی سینه می زدن، مرکل گریه می کرد، به من گفتن پرونده جنگ ‏تموم شده، اونها گره ها رو باز کردن...‏
روانکاو: دیگه چی احساس می کنی؟ بگو، هر چی فکر می کنی بگو...‏
الف نون: دکتر! من از شرق و غرب عالم رو رفتم‏
روانکاو: چه جالب! اروپا هم رفتی؟
الف نون: نه، فقط اروپا نرفتم، خوردیم به قطعنامه، وگرنه برنامه اش روی میز بود، بخشکی ‏شانس، ولی دکتر! اطلاع واثق دارم که امروز مردم دنیا از وضع جهان خسته اند.‏
روانکاو: شما خیلی خسته می شی؟ زیاد کار می کنی؟‏
الف نون: نه، خسته نمی شم، ملت! کی خسته است، دکتر بگو، دشمن!‏
روانکاو: دشمن؟ آهان، دشمن! بگو ببینم از کجا اطلاع پیدا کردی مردم جهان از وضع دنیا خسته ‏اند؟
الف نون: اونها به من هر روز زنگ می زنن، خیلی هستند. می گن ما از این غرب خسته شدیم، ‏ما می خوایم شما بیایید.‏
روانکاو: اونها چطوری با شما حرف می زنند؟ با خودت حرف می زنند؟ از کجا؟
الف نون: از همه جا، از کاراکاس، ونزوئلا، توگو، جزایر بالی، همه اش از بالی زنگ می زنن، ‏از پاریس، فرانسه، کاراکاس، مسکو، از همه جا، حتی از عربستان...‏
روانکاو: به چه زبونی حرف می زنند؟
الف نون: به زبون آدم درمونده، همه شون فقیرن، پابرهنه، می گن بیا ما رو نجات بده... وقتی ‏حرف می زنن، من می فهمم، مثل اینکه همه زبون ها رو بلد باشم، خیلی هاشون فارسی حرف می ‏زنند. می گن ما فقیریم، به ما کمک کنید، ما رو مدیریت علمی کنید...‏
روانکاو: احساس می کنی فارسی حرف می زنند، یا احساس می کنی حرف هاشون رو درک می ‏کنی؟ ‏
الف نون: نه، فارسی حرف می زنن، می دونم، انگار خدا می خواد اونها هر جور می خوان ‏حرف بزنن، ولی ما بفهمیم. دکتر اون ها خسته شدن. ‏
روانکاو: شما خودت هم زیاد کار می کنی، نه؟ خسته می شی؟ کارت سخته؟ نه؟
الف نون: نه، من خسته نمی شم، به جثه ام نگاه نکن، دشمن خسته می شه، اروپایی ها بخصوص ‏جنوب اروپا خیلی خسته شدن، کلمبیا هم خیلی خسته شدن، جزایر بالی، اونها می گن ما دنبال یک ‏راه نو هستیم و می گن ملت ایران و فرهنگ ایرانی باید بیاد کشور ما... اونها ما رو دنبال می ‏کنن.‏
روانکاو: تو از اونها می ترسی؟
الف نون: دکتر! من حتی نمی دونم ترس رو چطوری می نویسن. هرگز نترسیدم... مگر از خدا و ‏امام زمان، تازگی ها از امام زمان هم نمی ترسم. تا چند ماه دیگه می آد. اگر ایشون بیاد، من باید ‏برم، نمی دونم اون موقع از عهده این وضع بربیاد، حتما برمی آد... شهدا کمکش می کنن، ریش ‏بلند دارن، نور توی پیشونیشونه، با کت و شلوار خاکستری، با جوراب سفید شیشه ای. زن شون ‏براشون خریده... ‏
روانکاو: گفتی همه خارجی ها می خوان ایرانی بشن؟
الف نون: نه، نمی خوان ایرانی بشن، می گن شما بیایید آقای ما باشید، سرور ما باشید، من همه ‏شون رو می بینم، من می گم من نوکر شما هستم، اونها می گن تو سرور مائی، محمود! ‏
روانکاو: ببین محمود! تو باید با مشکلاتت مواجه بشی... می دونی؟
الف نون: من نه، اونها، دکتر! ما خیلی به اروپا و آمریکا فرصت دادیم، از این به بعد اون ها باید ‏با ما توافق کنند...‏
روانکاو: تو قبلا به اون ها فرصت دادی؟ اصلا سعی کردی مشکلاتت رو حل کنی؟
الف نون: نه، من قبلا به اون ها فرصت ندادم، اون ها اگر فرصت پیدا کنن منو نابود می کنن، ‏اونها باید با ما توافق کنند...‏
روانکاو: تو به اون ها گفتی چی می خوای؟
الف نون: من با اون ها حرف نمی زنم، اگر حرف بزنم ممکنه قبول کنند، اون وقت مذاکره می ‏کنن، علی نمی خواست بره، من به غلامحسین گفتم استعفاش رو بیار، امضاش کردم، می خواست ‏بره مذاکره کنه...‏
روانکاو: ولی تو باید مشکل رو حل کنی...‏
الف نون: مشکل حل نمی شه، مگر اون فرشته ها بیان، گره ها رو باز می کنن. این دفعه اون ها ‏باید با ما توافق کنند.‏
روانکاو: مگه دفعه قبل شما با اونها توافق کردی؟
الف نون: من نکردم، ولی قبلی ها می خواستن بکنن، می خواستن مملکت رو بفروشن، می ‏خواستن نفت ها رو بخورن، نفت شده بود بیست دلار، من رسوندم به صد دلار... اونها باید با ما ‏توافق کنند.‏
روانکاو: اگر اونها بخوان توافق کنند، قبول می کنی؟
الف نون: نه، هیچ وقت، عمرا اگر توافق کنم، اگر اونها قبل از آقا بیان، مملکت می ره از دست. ‏من توافق نمی کنم.‏
روانکاو: ولی شما گفتی اونها باید با ما توافق کنن، منظورت چی بود؟
الف نون: سیاست منه، دکتر، همه دنیا فهمیدن با کم کسی طرف نیستند، من بازی شون دادم. می ‏فهمی دکتر، هیچ کس فکرش رو هم نمی کرد... محمود؟
روانکاو: تو رو مسخره می کردن؟ احساس می کنی تو رو دست می اندازن؟
الف نون: احساس نمی کنم، دکتر! می نویسن، همه جا می گن، در رو که می بندم می فهمم صدای ‏خنده می آد، جوک می سازن، اس ام اس می فرستن....‏
روانکاو: احساس می کنی همه دارند مسخره ات می کنند؟
الف نون: همه نه، خانومم قبولم داره، زن خوبیه، ولی اکبر، محمد، حتی علی، باقر، همه شون ‏مسخره می کنن... ولی می دونی دکتر، اونهایی که منو مسخره می کنن، از بزغاله کمتر می ‏فهمند... برغاله، می گن بع، بع، بع....‏
روانکاو: چرا بزغاله؟ چرا فکر می کنی برغاله نمی فهمه؟
الف نون: بزغاله ها خیلی بی شعورن، آقای دکتر! من بچه بودم بزغاله داشتیم...‏
روانکاو: چه احساسی نسبت به بزغاله داری؟ چرا بی شعوره؟
الف نون: بی شعوره، نمی فهمه، دیدی این پروفسورهای مثلا روشنفکر ریش بزی می گذارن، ‏دکتر! شما نمی فهمی، باید چند سال بغل برغاله زندگی کرده باشی، هر چی بگم کافی نیست، اینها ‏مثلا اقتصاد دان هستند؟ اومدن پیش من، گفتن من اشتباه می کنم، من گوش نمی کردم به حرف ‏هاشون، ذکر می خوندم و روی کاغذ می نوشتم، ریش شون مثل بز بود، برغاله های نفهم!‏
روانکاو: در بچگی بزغاله با تو کاری کرده؟ مثلا شاخ زده؟
الف نون: اینها شاخ می شن برای آدم، بیست سال خوردن و خوابیدن... شاخ می زنن...‏
روانکاو: خب چرا بهشون نمی گی گاو؟ چرا نمی گی الاغ؟ چرا نمی گی خرس؟ چرا فقط بزغاله، ‏حتما باید دلیل وجود داشته باشه.... نه؟
الف نون: اینها گاو نیستن، اگر گاو بودن مشکلی باهاشون نداشتیم، الآن خیلی ها گاو هستند، ما ‏باهاشون کنار می آییم، حتی همکاری می کنیم. الاغ هم نیستند، چون حرف گوش نمی کنن، من ‏می گم دنیا رو دیدم، من شرق و غرب عالم رو دیدم، می دونی فقط چند بار کاراکاس رفتم، که ‏یکی شون نرفته، اینها بزغاله اند...‏
روانکاو: من نمی فهمم، تو می گی گاو و الاغ با شعور تر از بزغاله هستند، این رو نمی تونم ‏بفهمم... ‏
الف نون: دکتر! شما هم با من مخالفی، شما هم حتما فکر می کنی من اشتباه می کنم...‏
روانکاو: نه عزیزم، من باهات مخالف نیستم، فقط می خوام با هم حرف بزنیم، مذاکره کنیم، اینجا ‏درها بسته است و من و شما بحث می کنیم...‏
الف نون: مذاکره؟ برای چی؟ من مذاکره ای ندارم... من رئیس جمهورم...( با خشم از جایش بلند ‏می شود و در را باز می کند و بیرون می رود) ‏
روانکاو هم بیرون می رود، دو نفر محافظ ایستاده اند. ‏
روانکاو: این آقا خیلی وضعش خرابه، من نمی دونم چی کارش کنم، می گه من رئیس جمهورم...‏
محافظ: بله، خوب معلومه، ایشون رئیس جمهور هستند، ما هم محافظ شون هستیم....‏
روانکاو به محافظ نگاهی می کند و چشمهایش را گرد می کند و می گوید: بع بع، بععععععع، برین ‏از مطب من بیرون، من بزغاله ام، بع، بعععععع، بع

پرده می افتد، نورها می رود، یک باره همه صحنه منفجر می شود، تماشاگران فرار می کنند... ‏تعدادی از بازیگران از پشت پرده بیرون می ایند.‏
اکبر: دیر رسیدیم، همه جا از بین رفت. من که گفته بودم.‏
محمد: من باید فکرامو بکنم، ببینم می خوام اصلا توی صحنه باشم یا نه...‏
علی کوچیکه: من که گفتم جلوش رو بگیرید، من یه بار دیگه استعفا می دم، می رم فلسفه مو ‏بخونم...‏
علی بزرگه: یعنی واقعا منفجر شد، من داشتم فکر می کردم ایشون دارن یک اشتباهی می کنن... ‏حالا یعنی دیگه نمی شه کاری کرد؟ ‏
مسوول جدید سالن وارد می شود: بازی تمام شد، تشریف ببرید بیرون، تماشاگران جدید دارن وارد ‏سالن می شن

+ نوشته شده توسط دکتر حسام فیروزی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 14:53 |
مهندس حشمت طبرزدی دستگیر شد .

مهندس حشمت طبرزدی

 

عمر جهان بر من گذشته است به بهانه بازداشت مهندس طبرزدی(بهزاد مهرانی)

+ نوشته شده توسط دکتر حسام فیروزی در یکشنبه بیستم آبان 1386 و ساعت 15:33 |